|
قصه های پند آموز و خنده دار بهلول
در زمان های دور بهلول پسر عموی هارون الرشید (پادشاه ) بود که مردم او را دیوانه خطاب می کردند
یکی از روز ها که پادشاه به بیرون از قصر رفته بود بهلول به قصر آمد و تخت پادشاهی هارون را که خالی
دید زود نشست روی آن . خدمتکاران هارون که او را روی تخت دیدند شروع به کتک زدن بهلول
کردند که چرا روی آن تخت نشسته، بهلول شروع
به گریه کردن کرد . آنقدر گریه کرد که هارون الرشید باز باز گشت.
هارون به بهلول گفت : پسر عمو چرا گریه می کنی ؟ چه شده ؟ بهلول جواب داد :خدمت کارانت مرا
کتک زدند و باز هم شروع به گریه کردن کرد هارون گفت : چرا کنکت زده اند مگر چه کار کردی ؟
بهلول گفت : روی تختت نشستم و آنها مرا کتک زدند!
گفت پسر عمو این که گریه کردن ندارد برو هر چقدر که دلت می خواهد روی تختم بنشین!
بهلول گفت : به خاطر این که روی تخت بنشینم گریه نمی کنم ، به خاطر این گریه می کنم که من یک
دقیقه روی تختت نشستم ، خدمتکارانت مرا ده دقیقه کتک زدند تو که دائما روی تخت می نشینی تو را
چقدر کتک خواهند زد !!!
|